رفتن

در این روزها هر که را میبینی از رفتن سخن میگوید .

معامله تلخیست زیرا همه طلبکارند .

هم ان که ترک میکند .

هم ان که ترک میشود .

کاش در ان صبح سرد میدانستمش .

که چرا بعد رفتنم هنوز بر جای مانده بود .

شاید دلیل نشستنش رفع خستگی نبود .

شاید حجمی از بغض آوار اسمانش بود که مجال رفتن نمی نمود  .

 مانده بود چون که جایی برای رفتن نداشت .

گفتند پس از رفتن تو روز ها و ساعت ها ماندگار عزمش بود .

نشسته ای چشم براه .

اما من

در جدالی از غرور که رفتن طلب میکرد و دل که ماندن را التماس

سر به راه سپردم .

و اکنون با انبوهی از اندوه باز گشته ام

و دیریست زمین و اسمان را در پی اش گشته ام

اما ...

                                    شعر از : جواد مهرگان مجد