رفتن

رفتن
در این روزها هر که را میبینی از رفتن سخن میگوید .
معامله تلخیست زیرا همه طلبکارند .
هم ان که ترک میکند .
هم ان که ترک میشود .
کاش در ان صبح سرد میدانستمش .
که چرا بعد رفتنم هنوز بر جای مانده بود .
شاید دلیل نشستنش رفع خستگی نبود .
شاید حجمی از بغض آوار اسمانش بود که مجال رفتن نمی نمود .
مانده بود چون که جایی برای رفتن نداشت .
گفتند پس از رفتن تو روز ها و ساعت ها ماندگار عزمش بود .
نشسته ای چشم براه .
اما من
در جدالی از غرور که رفتن طلب میکرد و دل که ماندن را التماس
سر به راه سپردم .
و اکنون با انبوهی از اندوه باز گشته ام
و دیریست زمین و اسمان را در پی اش گشته ام
اما ...
شعر از : جواد مهرگان مجد
+ نوشته شده در Thu 19 Dec 2013 ساعت 19:7 توسط javad mehrgan majd
|
میهمانم باش ای هم نقش من .